عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

297

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

زمين خدمت نيز هفت درياست ، كه در آن سعادت و نجات بنده است . بو طالب مكى صاحب قوت القلوب بجملهء آن اشارت كرده و گفته : مناهج السالكين سبعة ابحر : سكر وجد و برق كشف و حيرة شهود و نور قرب و ولاية وجود و بهاء جمع و حقيقة افراد . گفت اين هفت دريااند بر سر كوى توحيد نهاده ، چنان كه در حق مترسمان هفت دركهء دوزخ بر راه بهشت نهاده ، و تا مترسمان و عوام خلق برين هفت دركه گذر نكنند ببهشت نرسند ، همچنين سالكان راه توحيد تا برين هفت دريا گذر نكنند ، بحقيقت توحيد نرسند . وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ - هر جا كه جهل است همه ظلمت است ، و هر جا كه علم است همه نور است ، و آنجا كه علم و عمل است نور على نور است . بنده تا در تدبير كار خويش است در ظلمت جهل است ، و در غشاوة غفلت ، و تا در تفويض است در ضياء معرفت است و نور هدايت . در آثار بيارند كه يا ابن آدم ! دو كار عظيم ترا در پيش است : يكى امر و نهى به كار داشتن ، اين بر تو نهاديم ، آن را ملازم باش . ديگر تدبير مصالح خويش ، آن در خود پذيرفتيم ، و از تو برداشتيم ، دل و از آن مپرداز ، « ادبر عبادى بعلمى انى بعبادى خبير بصير » . هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ - آدم دو چيز بود طينت و روحانيت . طينت وى خلقى بود ، و روحانيت وى امرى بود . خلقى آن بود كه : خمر طينة آدم بيده ، امرى آن بود كه : « وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي » . « إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ » از جمال امرى بود ، و عَصى آدَمُ از آلايش خلقى بود . در آدم هم گلزار بود و هم گلزار ، و گل محل گل بود ، لكن با هر گلى خارى بود ، گلى چون ابراهيم خليل ( ع ) ، و خارى چون نمرود طاغى ، گلى چون موسى عمران ، خارى چون فرعون و هامان ، گلى چون عيسى پاك ، خارى چون آن جهودان ناپاك ، گلى چون محمد عربى ( ص ) ، خارى چون بو جهل شقى . كه داند سر فطرت آدم ؟ كه شناسد دولت و رتبت آدم ؟ عقاب هيچ خاطر بر شاخ درخت دولت